۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

نمايش و نقد فلم در خانه فرهنگ افغانستان

 بعد از ظهر روز جمعه برای تماشای فلمی از بصیر سیرت  به نام "افغانستان کوچک" با دوستی رفته بودم خانه فرهنگ افعانستان. نمایش فلم با نیم ساعت تأخیر بدون حضور کارگردان ساعت دو و نیم آغاز شد.
در باره فلم چیزی نمی توانم بگویم چون اهل سینما و فلم نیستم؛ شاید دوستان اهل سینما و آشنا با نقد سینما نقدش کنند.
اما آنچه وجدان مرا آزرده ساخت برخوردی – که آنرا نقد می نامیدند- بود. دسته سه – چهار نفریِ هرچه توانستند بطور غیر منصفانه ی بد گفتند و فلم را کم ارزش دانستند و عقده گشایی کردند تا جاییکه کلمات آخری شان شباهت زیادی به دُشنام و فحش داشت.
پرسشهای که در ذهن من ایجاد شد این بود: آیا نقد معیاری دارد؟ آیا دشنام هم نقد است؟ و آیا هرکسی صلاحیت نقد را دارد؟
برای کسانی که دو یا سه کتاب و چند مقاله در گستره ی نقد خوانده باشند پاسخ شاید آسان به نظر آید، اما اگر به واقعیت های جامعه و "شخصیت" های به اصطلاح فرهنگی شان چشم بدوزند یقینا معمای بزرگی در برابر شان خواهد ایستاد. 
متأسفانه اکثر جوان های ما امروزه زیر تأثیر شعارها و فضاسازی های بازاری  و رسانه ای دست به کاری میزنند تا علاقه ی درونی و گرایش فکری.
پس در چنین فضایی بعید نیست که جوانی "نقد" فلم و اثر هنری را با "انتقاد" های سیاسی که اکثرا با بوتل اندازی و تبادل مُشت و لگد نمود می یابد یکی بداند.

۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه


The man I don’t know whom he loves
During the last fall and the first month of 2011 winter, a man attracted my attention to him. He was apparently 30-35 years old and had very poor, pathetic, and pitiable appearance. On that time, I usually used to come back to my residence room after I had finished my work at 11 p.m.  I used to walk north to northern entrance door of Kabul University then turn west to Dehburi Square then turn right to my room. Before reaching my room, near Dehburi Square at the south corner of Kabul University where the girls’ student residence hall is located, I had been meeting a man standing to wall by his back staring at me. Except his head, he had been wrapping himself in a long black tent. At the beginning he was horrifying for me, but after I found he will not attack on me, I dared to go near to him and have glance to his face. When I was passing from the path beside him, he was saying something in his mouth which I never could understand; as you think words are big round plummets in his mouth that are hard for him to move. When he was saying something, I was afraid because the bad feeling of his angrily attack with a keen knife on me was obsessing me and explode my mind. Since I saw him standing there, I tried to figure out the reason, but unfortunately I couldn’t accurately understand the reason. Many and different thoughts came in my mind but none of them was satisfying for myself. I thought he may be in love with a girl he never can reach her because of series of problems; he comes here to remind something about his beloved, or he has lost the one he loved so he comes here to look for her among the student girls. I think this is just the power of love which stick one on a point and don’t let him move. Only love has the power which stops sleep and kills fear. This is the power of love that you cannot feel the cold,the hunger and the pain. Senses stop working except for her.

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

گودی پران بازی که هزاره نیست!

رومان گودی پران باز (بادبادک باز) خالد حسینی را دوسال پیش زمان که شاگرد مکتب بودم خوانده بودم. آنزمان این رومان را من بعد از سلسله کتابهای در مورد تاریخ هزاره ها خوانده بودم و به این دلیل دلچسپی وصف ناپذیری برایم داشت. اما فلمی را که براساس این رومان ساخته شده است ندیده بودم. بیش از دوسال گذشت، در این روزها که بیشتر وقتم را صرف تماشای فلم می کنم، در کنار فلم های دگر فلم گودی پران باز را نیز دیدم. این فلم باوجود ضعف های زیادش در صحنه سازی ها، انتخاب بازیگران و دیالوگ ها که آدم را از دیدن آن دلسرد می سازد، اشکم را جاری کرد و دوباره مرا به یاد هزاران و ملیون ها انسان این سرزمین انداخت که چه سرنوشت غم انگیز و فاجعه باری داشته اند و هم اکنون نیز آینده شان روشن نیست.
خالد حسینی در این رومان از دید من –خواننده بی سواد رومان- از عهده به تصویر کشیدن سرنوشت انسان هزاره و سیادت و خیانت انسان پشتون در پیچ و خم های دوره تاریخی شخصیتهای این رومان تاحدی زیادی موفق برآمده است. هزاره ها با صداقت و وفاداری بی مثال شان صاحب هیچ حقی نمی شوند- هزاره همیشه قربانی است و نوکر؛ واقعیت تلخ تاریخی در سرزمینی نفرین شده  به نام افغانستان را بخوبی به تصویر می کشد. هزاره ها با وجود صداقت و خدمت شان اما هرگز از تجاوز و خیانت پشتونهای نیکوکار نیز مصئون نیستند.آغا صاحب که  نه مذهبی است و نه کمونیست و باور دارد که فقط یک گناه وجود دارد و آن "دزدی" است و گناهان دگر نیز نوعی از دزدی است وعلی را که با او بزرگ شده خیلی دوست دارد- از خیانت به علی و دزدیدن حقش دریغ نمی کند. حاصل این دزدی و خیانت "حسن" است، حسن قیافه ی هزارگی دارد و در هزاره بودنش هیچ شکی وجود ندارد- به جز آنچه میان آغا صاحب و رحیم خان وجود دارد- به این دلیل حسن که خود زاده ظلم و سمبول هزاره است هرگز از ظلم و تجاوز مصئون نیست.
دوستی حسن و امیر نیز دوستی هم سطح و برابر نیست؛ حسن همیشه نوکر است و بادی گارد امیر. اینکه امیر روی درخت انار پشت خانه حسن می نویسد:" امیر و حسن سلطان های کابل" با آنکه صداقت کودکانه را به همراه دارد؛ نشانگر دوستی عمیق هردو نمی تواند باشد؛ امیر اگر روءیای کودکانه سلطانی کابل را در سر دارد حسن را خدمتگار در رکاب خویش میخواهد نه بیشتر. امیر هرگز نه جرئت دفاع از حسن را دارد و نه بعد از جدایی و رفتن علی و حسن به هزارستان یادی از آنها میکند.
حسن امیر را تقریبا بی دلیل یا شاید به خاطر قصه گویی و شاهنامه خوانی اش دوست دارد. حسن علاقه عجیبی به شاهنامه و داستان رستم و سهراب دارد. حسن بیسواد است؛ آغا صاحب با آنکه تقریبا روشنفکر است هرگز نخواسته است حسن را به مکتب بفرستد دلیل آن واضیح است: هزاره نباید باسواد شود، باید نوکر بماند ودرخانه و املاک اشراف پشتون خدمت کند. حسن در کابل باوجود کوشش هایش با سواد شده نمی تواند. فقط در هزارستان است که خواندن ونوشتن می آموزد. در آخر نامه ی به امیر می فرستد؛ حسن برخلاف امیر هرگز امیر و خاطراتی کودکی با امیر را فراموش نکرده است و صادقانه آرزوی دیدن دوباره ی او را میکند. دلیل برگشت دوباره حسن به کابل نیز شاید دیدن امیر و زندگی در خانه وشهر کودکی هایش باشد. حسن اما بدی ها، تلخیها و کینه های را که در شهر کودکی اش تجربه کرده بود فراموش میکند. این فراموش کاری ای حسن است که کله اش را دم توپ می دهد و زندگی خانواده ی کوچکش را تباه میکند. حسن فراموش میکند که زمانه ی نابکار آصف های زیادی زاییده و پرورده و طرفداران و امکانات آنها را نیز افزایش داده است.
امیر اما هم حسن را فراموش کرده و هم کابل را. او در آمریکا درس می خواند و نویسنده می شود. در طول این مدت تنها بعضی وقت ها تماس گرفتن رحیم خان با اوست که کامش را اندکی تلخ میکند. بالآخره امیر نویسنده و جوان بخاطر رحیم خان از آمریکا به پشاور پاکستان می آید. در این جاست که رحیم خان تمام آنچه را که از او پنهان شده بود برایش میگوید و اورا برای رفتن به کابل و نجات برادر زاده اش "سهراب" تشویق میکند. سهراب، که طالبان حسن- پدر- و فرزانه –مادرش- را چون هزاره بوده اند کشته اند، مدتی در یک یتیم خانه است، اما آنجا نیز مصئون نمی ماند. قیافه ی هزارگی اش یا اطلاعات که آصف از قبل داشته باعث میشود اورا آصف پیدا کرده و باخود ببرد.
امیر با کرایه یک موتر دار خود را به کابل میرساند و در جستجوی سهراب از یتیم خانه ی در کارته سه سر می زند. در آنجاست که می فهمد سهراب پیش یکی از فرماندهان ارشد طالبان است. نشان او را از مردی که مسئول یتیم خانه است میگیرد و با همکاری موتر داری که اورا از پاکستان با خود آورده فرصت دیدار با او را می یابد. در اتاق ملاقات اما عوض مردی که هنگام سنگسار زن بیانیه داده بود، مردی که در روز سنگسار اولین سنگ را بر سر آن زن زده بود وارد میشود. این مرد امیر را که ریش قلابی بر صورت چسبانده به راحتی می شناسد. اینجاست که امیر می فهمد که دیگران اصلا فراموش نمی کنند .از امیر احوال پدرش را می پرسد، امیر می فهمد که این طالب همان آصف است که بعد از به صطلاح جهاد شده است فرمانده قدرت مند طالبان. امیر سهراب را از او میخواهد. با اشاره ای ، سه مرد مسلح سهراب را که زنگوله بر پاهایش بسته است وارد اتاق میکنند. سهراب با روشن شدن کست ریدر (تیپ) می رقصد. آصف با خشم تیپ را خاموش می کند و محافظانش نیز میخواهد که تنهایشان بگذارد. حالا دگر سیلی ها و مشت های آهنین آصف است که برگونه ناز پرورده امیر فرود می آید. امیر در مقابل آصف هیچ مقاومتی کرده نمی تواند چنان که در کودکی اش نمی توانست. اما اکنون نیز غولک سهراب است که مثل غولک پدرش امیر را نجات میدهد. یک چشم آصف با یک زنگوله که بر پای سهراب بسته بود کور میشود و سهراب و امیر می توانند فرار کنند. امیر سهراب را با خود به امریکا می برد و تصمیم میگیرد بعد از این خوب باشد و برای پسر حسن که برای امیر حاضر بود هزار دفعه فدا شود خدمت کند و آینده اش را بهتر سازد.
 امیر تصمیم گرفت خوب شود و فراموشکاری ها و غفلت هایش را جبران کند، اما ایکاش آصف های این سرزمین از آن چه کرده و می کنند پشیمان گردند و از مردمی که سالها قتل عام شان کرده اند عذر و بخشش بخواهند؛ گرچه نمی شود آنها را به سادگی بخشید.

۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

اژدهای هفت سر


بعد از سقوط طالبان و تشکیل دولت جدید در اثر تلاش های جامعه بین المللی و ایالات متحده امریکا؛ مفاهیم تازه ی نیز همگام با آنها وارد افغانستان گردید. این مفاهیم تازه وارد به زودی بصورت گسترده ای میان مردم افغانستان کورکورانه و بدون بستر سازی مناسب اجتماعی تبلیغ گردید.
مفاهیم چون حقوق بشر، حقوق اقلیت ها، حقوق زن ، دموکراسی و عدالت از جمله ی این مفاهیم بودند. مردم افغانستان برای دست یافتن به آرزوهای همیشه سرکوب شده ی شان برای زندگی بهتر و آرام تر از تمام آنچه جامعه جهانی پیشکش شان کرد به گرمی استقبال کردند.  روند رسیدن به آینده بهتر  از نگاه مادی و اقتصادی در اوایل برای مردم افغانستان بصورت نسبی امیدوار کننده بود؛ اما آرزوی های ستمدیدگان و بازماندگان قتل عام از همان روزهای اول اتحاد جنایتکاران جنگی با نیکتایی داران از غرب برگشته به یأس شدیدی مبدل شد.
اما اکنون با گذشت ده سال از آن اتحاد تمام آرزوهای این مردم به یأس کشنده و فاجعه باری مبدل گشته است؛ پسرانی که آن روز به امید ساختن آینده ی بهتر و روشنتر به مکتب رفتند امروز برای یافتن لقمه نانی برای خود و خانواده گرسنه اش به کام نهنگان اوقیانوس آرام میروند، دخترانی که برقع شان را پاره کردند و رؤیاهای عشقهای رنگین را در سر پروراندند امروز در سیاه چال های خانه های همان زور مندان سابق ناخن دست و پای شان کشیده می شود، مردانی که تفنگ های شان را با دستان خسته و زخمی به این دولت دادند امروز توسط دزدان و رهزنان دست پرورده ی این دولت در سرکار، مسافرت و خواب با شکم گرسنه و دل پر تشویش با خونسردی سربریده می شوند، زنانی که آنروز برقع را پس زده و می خواستند وارد اجتماعی شوند که هرگز در آن انسان به حساب نیامده بودند امروز طوری مسخ و مسخره شده اند که با تلخکامی تمام شوق و سلیقه و قابلیت هایشان را از دست داده اند.
اکنون، اما این مردم مانده است  کوه یخ تمام آرزوهای شان در شب سرد و سیاه آستانه ظهور مجدد طالبان؛ برای این مردم این حکومت و این کرزی اژدهای هفت سری شد که تمام توان و نیروی موجود و آرزوها و امیدهای آینده شان را خورد.

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

لذت و درد آشنایی
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگاری وصل خویش
درست دو روز پیش ؛زمان که خستگی کار شام را برایم دلگیر کرده بود،در گوشه ی به گفتگو با یکی از دوستانم که از همه چیز از  من بزرگتر است مشغول شدم تا شاید این شام تار کمتر دلگیرم کند وچند دقیقه ی تفریح برایم سنگین تر از کار تمام نشود. معمولن زمان که من با دوستان تازه ی هم تبارم هم صحبت می شوم از گذشته های پدرشان می پرسم تا بدانم چه سرگذشت تلخ و شومی داشته اند و از بازماندگان کدام خانواده ی تاریخی زابلستان و ارزگان قدیم اند و از دم چند شمشیر آب خورده اند تا تا به امروز زنده مانده اند. این رجوع من به گذشته ی سراسر آتش و قتل عام نمی دانم چه دلیلی دارد ولی گویا کسی هردم از من می پرسد که آیا می دانی که این دوست تازه ی تو چند بار کشته شده است ولی باز هم زنده مانده است؟ آیا می دانی که این هزاره ی که تو تازه با او آشنا شدی تا پدر چندمش را می داند که به مرگ طبیعی اش از این دنیا نرفته است و بالآخره آیا می دانی که او از چند قرن و دهه بدینسو در سرزمینش آواره است و بالای زمین های خودش برای دیگران کار می کند؟ و در همین روزهای سگی سال 2011 سده ی بیست و یکم میلادی روز چند بار به دلیل قیافه ی متفاوتش توهین می شود؟
بدین دلیل صحبت ها از گذشته های دور شروع شد؛ دوستم قصه اش را از سالهای قتل عام و قرن وحشت و درندگی آغاز کرد؛ سالهای که "دای فولاد" همچون پاره های دیگر پیکر" زابلستان قدیم" و" ارزگان تاریخی" در آتش سوخت و از باشندگان آن فقط کله ها شان در کله منارها برای چندسالی باقی ماند. زوج که این دوستم از نسل آنهاست اما، موفق به فرار می شوند. آنها سالها در غزنی و کابل برای زنده ماندن دست و پا زدند و از دم شمشیر فرار کردند و در آخر عمرشان در مرکز ولایت کندز ساکن شدند و بعد از آن فرزندان شان تا کنون در انجا زندگی می کنند. او ادامه داد: " به اساس گفته های پدران ما از یک قلعه در دای فولاد آنزمان  فقط همین پدرکلان ومادرکلان من موفق به فرار میگردند وبدین دلیل است که تعداد ما بسیار کم است و بعد از چند نسل تعداد ما در ولایت کندز به چند خانواده رسیده است." او می خواست قصه اش را ادامه دهد که دوست و همکار دیگری که قیافه اش کمتر هزارگی است و با لهجه کابلی صحبت می کند و من پیش از این بر این باور بودم که او دگر هزاره نیست؛ از جایش برخاست و به ما نزدیک شد و گفت : " نه ،ما کم نیستیم؛‌من هم از آوارگان دای فولادم. پدران ما نیز از دای فولاد آواره و ساکن کابل شدند ما از آن زمان تا کنون در کابل زیسته ایم. زندگی در کابل شاید لهجه ی ما را تغییر داده باشد اما ما هرگز از یاد نمی بریم که ما در هرکجا بوده ایم در آتش بوده ایم ما همه اعضای ازهم جداشده ی یک پیکری بزرگ هستیم، و مثل من و تو شاید صدهای دگر در سراسر این جهان آواره شده باشند."
این درد دل و گفت وشنود همه ی ما را به سفری دور و دراز اما تلخ وناک دردناک تاریخی برد. سفری به عمق تاریخی نگاه این دو دوست تازه آشنای دای فولاد قدیم. در نگاه آنها به یگدیگر می شد درد تاریخی ای را که پدران و مادران آنها کشیده اند و رنج بی پایانی را که خودشان می برند دید و به آسانی می شد درک کرد که از کوه چهل دختران گونه های آنها هر لحظه شیرینی به قعر کام سیاه دره می افتد و آن سپاه جهل و جنون و وحشت آنها را از آنزمان تا کنون در هر دره و قریه و شهری دنبال کرده است.
این درد دل در میان گذاشتن بود که ما را بهم نزدیک و آشنا کرد؛ پس بهتر نخواهد بود که همگی تمام دردهای مان را به یگدیگر باز گوییم تا با درک مشترک از گذشته ی سیاه و فاجعه بار مان؛ این خانه سیاه فاجعه، جهنم میراثی، تشناب بویناک عقده های قبیله ای و پاتوق سگان مذهبی را از بن ویران کرده و بنایی نوی از عدالت و عشق  و ایمان به کرامت انسانی بسازیم؟    

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

نان حرف اول را می زند


سه جلسه وبلاگ نویسی را در خانه فرهنگ افغانستان شرکت کردم؛ خیلی دوست داشتم بتوانم ادامه اش بدهم، اما نتوانستم . می خواستم خیلی جدی وبلاگ نویسی کنم و کتاب به ویژه شعر و رومان بخوانم،‌اما این روزها نه جدی که هیچ کتاب نمی توانم بخوانم. چهار روز میشود برای پنج ساعت در جایی گم می شوم و راست و دروغ واژه ها و جمله های انگلیسی را به فارسی برمی گردانم. اصلا از کاری که میکنم خوش نیستم، چون –اول- تمام جمله ها و واژه ها مربوط به ابزارها و آلات موتر و تجهیزات نظامی می شود ، و-دوم- وقتم را برای کتاب خواندن  و سرزدن از سایت های دلخواه از من می گیرد. با این وجود هرروز می روم و در آنجا سرم را چب و رنگم را گم می کنم. این آنجا رفتنم دلایل گنگ و زیادی ندارد؛ فقط به یک دلیل آنجا می روم: شاید چند افغانی به دست آید تا از کم پولی و بی خرچی رنجی زیادی نه کشم. فکر می کنم برای تمام افراد جوامع جهان سومی نان حرف اول را می زند. تا مشکل گرسنگی  در دنیای امروز ما حل نشود حرف زدن از هر چیز دیگری  بی مورد و حتا احمقانه است. کسی که گرسنه است چگونه می تواند به آزادی بیاندیشد و یا برای دموکراسی مبارزه نماید. چنین فردی اولین مبارزه را برای سیر کردن شکمش می کند و به بعد به رفاه در زندگی اش می اندیشد و در مرحله سوم اگر حوصله و فکرش را داشت برای آزادی و دیموکراسی. حالا هم اگر ما بخواهیم جامعه خویش را از ورطه ی که در آن غرق است بیرون بکشیم ؛‌ فقط با کار کردن روی نهاد های اقتصادی و ایجاد سازمان های نیرومند بازرگانی  ممکن است. بعد از حل مسئله اقتصادی با نیرو و جرئت کافی برای آزادی، دموکراسی و...حرکت کرده می توانیم.

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

متاسفانه شکنجه توسط پولیس صد در صد واقعیت دارد!!!


سه روز پیش؛ زمان که  گزارش سازمان دیدبان حقوق بشر در مورد شکنجه ی بازداشت شدگان در بازداشتگاه های پولیس را خواندم؛ خاطره ام از بازداشت شدن توسط ماءموران وابسته به ریاست امنیت ملی و شکنجه توسط ماموران پولیس کابل(حوزه ششم امنیتی)، دو شب پیش از روز برگزاری انتخابات پارلمانی1389 در ذهنم تازه شد.
دوشب پیش از روز برگزاری اتنخابات پارلمانی 1389 من و یکی از دوستانم که به شدت از نصب پوسترهای به نام شورای علمای شیعه ی افغانستان که حاوی تصاویر نامزدان مزدور ایران و عروسکهای دست شیخ اصف محسنی بود عصبانی شدیم و تصمیم گرفتیم تا آنهارا- پیش از آن که مردم فریب این دجال کثیف را بخورند- پاره کنیم ، بدین منظور ساعت ده ونیم  شب دوچرخه های مان را سوار شدیم و آمدیم پوستری  که در چهارراهی پل سرخ نصب شده بود را پاره کرده و بر ترک دوچرخه(بایسکل) بسته راهی پل سوخته شدیم تا پوستری که در آنجاو پوسترهای دیگری را که  در امتداد جاده ی بابا مزاری(ره) نصب شده بود پاره کنیم، متاسفانه بعد از پاره کردن پوستر که میخواستیم به طرف برچی حرکت کنیم؛ به دست ماءموران امنیت ملی افتادیم و به اصطلاح شدیم بازداشت. ماءموران امنیت ملی مارا به حوزه ی ششم امنیتی پولیس تحویل دادند تا ادامه ی ماجرا را آنها پیگیری کنند.
بعد از لحظاتی که به حوزه  ششم امنیتی پولیس تحویل داده شدیم؛ دو ماءمور که متخصص شکنجه بودند داخل اتاق که مارا در آن انداخته بودند شد و به محض وارد شدن مارا در اتاقهای جداگانه بردند. ماءمور از من انگیزه ی کار و محرک ما را پرسید. پس از آن که من صادقانه برایش موضوع فریبکاری و تحمیق مردم ما توسط ایرانی ها و شیخ آصف را برایش مطرح کردم؛ چشمانش را ابلق کرد وبا صدای آمرانه و وحشتناکی دو سرباز پولیس را صدا کرد. سربازان پولیس به محض وارد شدن به اتاق  پاهایم را توسط تسمه ای بسته و از دو طرف محکم گرفتند و ماءموربازجو با سیم تاب داده ی آب گرمکن با تمام قوت بر کف پاهایم کوبید. نتوانستم تمام ضربه های را که بر کف پاهایم فرود آمد حساب کنم –فقط تا 27 ضربه را توانستم حساب کنم – چون در ضربه های آخر از حال رفته بودم. آنها پس شلاق زدن برای اینکه اثر شکنجه را از پاهای ما  گم و از آبله زدن جلوگیری کنند؛ برکف دهلیز آب سرد پاشیدند و مارا وادار به قدم زدن روی دهلیز کردند، و بعد از آن دست هریک ما را به پایه های میز دست بند زدند وما روی همان دهلیز سرد و آب پاشیده شده- درعین حال  پکه را که در بالای سر ما قرار داشت نیز روشن کردند- خوابیدیم؛ نه خواب مان نه برد – شب را بیدار سحر کردیم چون سیمان دهلیز و هوا خیلی سرد بود و از فرش و بالش نیز خبری نبود ما تمام شب را لرزیدیم و قصه کردیم. فردای آن شب ساعت هفت شام دوستان دگر که از گرفتاری ما با خبر شده بودند با دادن سه هزار افغانی رشوه مارا آزاد کردند در حالی که تمام روز را گرسنه بیگاه کرده بودیم.
این شکنجه و رشوه خواری درحالی بود که من هفده ساله و دوستم هیجده ساله بود و به جز از پاره کردن دو پوستر مزدوران ایرانی و پابوسان دست آموخته ی  شیخ آصف کاری دیگری نکرده بودیم.